آخرین رد پا
آخرین حضور یک رهگذر... 
قالب وبلاگ
نويسندگان

اتوبوس حرکت میکنه...اکثرا فارس زبان هستند و اتوبوس پر! بالطبع سخت تر بشه با کسی همکلام شم...ترجیح میدم استراحت کنم و به اتفاقایی که بخوام نخوام میافتن، فکرن کنم

بغل دستیم یه پسر جوونه،یه کم که میگذره،لبتاپش رو درمیاره و وصل میشه به اینترنت،یه راست میره فیسبوک...

واسه منی که به دوستای مجازیم، به این محیط عادت کرده بودم قبلنا، حالا دیدنش سخته!

خلاصه میرسیم ...نزدیک صبح که چه عرض کنم! ساعت دوی نصف شب، میرسیم اندیمشک!

همه جا تعطیل،ترمینال هم بسته! از ماشین پیاده میشم و میرم روی یکی از صندلی های پارک کنار ترمینال، ساک رو میذارم زیر سرم و میگیرم میخوابم...

حول و حوش ساعت شش،بیدار میشم و میبینم ترمینال بازه...میرم و کمی داخل سالن ترمینال استراحت میکنم تا نزدیکای ساعت ده


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٧/٢٠ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ فرزاد ]

از عصر همون روز میرم دنبال پیگیری کارهام

هم معافیت! هم انتقالی... که اگه معافیت به تعویق افتاد یا نشد لااقل انتقالی بگیرم تبریز

به خیلی جاها سر میزنم،میرم سراغ هرکسی که به فکرم میرسه، از پلیس+10 گرفته تا پرسنل لشکر...

هرجا میرم جوابی نمیگیرم! از طرفی هم شمارش معکوس شروع شده که روزا تموم بشه برگردم پادگان...

شش روز مرخصی دادن...مثل باد داره میگذره...از طرفی هرجای تبریز که میرم انگاری یه حس جدیدی دارم، سرسبزی...خنکای پیاده روها...وزش باد لای برگهای سبز درختای خیابون...چقد دوس داشتنی شده حالا واسم!

هرچی میدوئم کمتر میرسم به چیزی!

از محلی که اقدام کردیم واسه معافیت،میرم برگه انتقالی بگیرم، میگن اول باید جواب معافیتت بیاد، بعد! اگه معاف شدی که هیچ، اگه نشدی به خاطر شرایطتت، انتقالیتو میزنیم بیای اینجا...

 

میام بیرون و میرم رو صندلی پارک کنار اونجا میشینم...صندلی متصل به پیاده رو، رو به خیابون...صندلی و پارکی که قبلا صد دفعه از کنارش بی تفاوت رد شدم، ولی حالا،نشستن روی این صندلی، تماشای این نما و محیط،برام حس خوشایندی داره...

روزها از پی هم میگذرن...راضی نیستم برگردم...شش روزی که داده بودن چند روزیه تموم شده و من وارد غیبت شدم! هرکاری میکنم عزم لازم واسه برگشتنو ندارم...ترس و ناامیدی...سختی هایی که از یه قدمیشون عبور کردم و میدونم برگردم شاید خیلی سخت بشه بیرون اومد...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٧/٢٠ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ فرزاد ]

روز های دوری - قسمت اول

روزهای دوری - قسمت دوم

روزهای دوری - قسمت سوم

روزهای دوری - قسمت چهارم

روزهای دوری - قسمت پنجم 

روزهای دوری - قسمت ششم

روزهای دوری - قسمت هفتم

روزهای دوری - قسمت هشتم

روزهای دوری - قسمت نهم

روزهای دوری - قسمت دهم

روزهای دوری - قسمت یازدهم 

روزهای دوری - قسمت دوازدهم

 

روزهای دوری - قسمت سیزدهم

 

یه ساعتی طول میکشه میرسیم اندیمشک

وارد ترمینال میشم و بلیط تبریز میگیرم

برای ساعت 2.30ه

تا ساعت دو و نیم بشه،هزار دفعه ساعتو نیگا میکنم که مبادا اتوبوس بیاد رد شه ( آخه اتوبوس مخصوص اندیمشک به تبریز ندارن،از اهواز میاد،از اندیمشک میگذره میره تبریز)

کمی مونده به حرکت،میرم دو سه تا مجله و روزنامه و اینا میگیرم که توی مسیر،بیکار نباشم و مطالعه کنم

همه مسیرو متر به متر میشمارم تا تبریز برسیم

تا صبح خواب به چشام نمیاد

تا لرستان،هوا گرمه...لرستان رو که رد میکنیم به سمت شمالغرب کشور،دیگه کم کم هوا سرد میشه و کولر اتوبوس زیادیه!

خلاصه شش و نیم صبح میرسیم تبریز،دیشب بارون باریده و همه جا خیس هست و هوا ابری

تاکسی میگیرم و میرم خونه...چند ده متری خونه پیاده میشم...همسایه ها خوشحال به استقبالم میان و سلام احوال


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱٢/٧ ] [ ٤:٥۳ ‎ب.ظ ] [ فرزاد ]

روز های دوری - قسمت اول

روزهای دوری - قسمت دوم

روزهای دوری - قسمت سوم

روزهای دوری - قسمت چهارم

روزهای دوری - قسمت پنجم 

روزهای دوری - قسمت ششم

روزهای دوری - قسمت هفتم

روزهای دوری - قسمت هشتم

روزهای دوری - قسمت نهم

روزهای دوری - قسمت دهم

روزهای دوری - قسمت یازدهم 

روزهای دوری - قسمت دوازدهم

 

وارد مقر فرماندهی میشم،از منشی سرهنگ میخوام بهش خبر بده و اجازه ورود بگیره...هماهنگ میکنه و میاد بیرون میگه برم داخل...

درو باز میکنم،وارد میشم،یه احترام میذارم که سرهنگ سر کیف میاد!

-: چی شده سرگروهبان؟

-: جناب سرهنگ ، ستوان ح، داره توهین قومیتی میکنه! منم یه راست اومدم پیش شما! اگه قراره اوضاع اینطوری باشه من همین الان میرم و دیگه برنمیگردم...هر اتفاقی هم میخواد بیافته!

- کی همچین کاری کرده؟! یعنی چی!

قضیه رو براش توضیح میدم،عصبانی میشه،با تلفن داخلی تماس میگیره باهاش و میگه سریعا بیا دفتر فرماندهی

ستوان ح وارد میشه،با ترس ( و خشمی که از حرکت من وجودشو گرفته) میاد داخل،سرهنگ میگه راست میگه گروهبان؟ اونم میگه : قربان این پررو...... تا میاد حرف بزنه سرهنگ میگه ساکت!

یه توبیخ کتبی میذاره لای پرونده اش! و این یعنی عقب افتادن شش ماهه ارتقای درجه !

ستوان ح یه احترام میذاره و با خشمی که سعی میکنه قایم کنه خارج میشه...

سرهنگ هم بهم میگه هیچوقت درگیر نشی سر این مسائل،مسئله ای بود به خودم بگو...

یه احترام میذارم و میام بیرون...

سرراه رفتن به سنگر خودمون، میبینمش که از دور داره با خشم نگاهم میکنه...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ فرزاد ]

روز های دوری - قسمت اول

روزهای دوری - قسمت دوم

روزهای دوری - قسمت سوم

روزهای دوری - قسمت چهارم

روزهای دوری - قسمت پنجم 

روزهای دوری - قسمت ششم

روزهای دوری - قسمت هفتم

روزهای دوری - قسمت هشتم

روزهای دوری - قسمت نهم

روزهای دوری - قسمت دهم

روزهای دوری - قسمت یازدهم

 

یه جوان خوش هیکل با صدایی بم،روی یه تخت روی خاکریز نشسته، با تی شرت مشکی و شلوار ارتشی،شروع میکنه خودشو معرفی کردن،جناب سروان غ ، جانشین فرمانده گروهان...شروع میکنه یک یک مشخصات ما سه تا رو میپرسه،کجا آموزش دیدیم و کی فرمانده آموزشیمون بوده و ...

بعد از مشخصات میپرسه که کسی مشکل شخصی داره؟ که اون دوتا میگن نه! ( حالا واقعا ندارن یا بعضی ها فکر میکنن نگن بهتره! ) ، ولی من میگم دارم! و جناب سروان اون دوتا رو مرخص میکنه و به من میگه بمون!

ازم میپرسه چیه مشکلت! و منم بیماری بابا رو براش میگم و از کار سختش! که باید پیشش باشم تا کمکش کنم و  نمیتونم خیلی ازشون دور باشم...

بهم میگه با فرمانده گروهان حرف میزنه و همه تلاششو میکنه در حد امکان کمکم کنه...آزاد باش میده و میریم بخوابیم...

برخلاف آسایشگاه دوره آموزشی..اینجا آسایشگاهمون اسمش سنگره! خبری از تختهای چند طبقه نیست...یه اتاق 12 متری از بلوکهای سیمانی روی هم چیده شده ساخته شده با سقفی از شیروانی فلزی!

روی زمین و پتوهایی که حالا دیگه معلوم نیست مال کی کجاست! میگیریم بخوابیم

گرمای بدی هست! حتی این موقع شب ( حدود یازده و نیم) ، یه کولر داریم که به زور کار میکنه و جلوی اونم فقط سربازهای قدیمی و ارشد میخوابن! و ما جدیدها باید در انتهای سنگر بخوابیم...

گرما و عرق ناشی از اون نمیذاره راحت بخوابیم...با کلی فکر به زور خوابم میبره...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱٠/۱۳ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ فرزاد ]

روز های دوری - قسمت اول

روزهای دوری - قسمت دوم

روزهای دوری - قسمت سوم

روزهای دوری - قسمت چهارم

روزهای دوری - قسمت پنجم 

روزهای دوری - قسمت ششم

روزهای دوری - قسمت هفتم

روزهای دوری - قسمت هشتم

روزهای دوری - قسمت نهم

روزهای دوری - قسمت دهم

 

وارد جمع سربازهای تازه تحویل داده شده میشم و دژبان میره

حدود بیست و پنج نفر سرباز تازه وارد،که به خط شدن جلوی یه ساختمون کوچیک و یه مسئول نشسته فقط اسمها رو مینویسه با مشخصات آموزشی

اسم بقیه که نوشته میشه،منم چشم میگردونم و این پادگان جدید رو وارسی میکنم...پادگانی درندشت،که تا چشم کار میکنه ادامه داره

میرسه به رودخونه ی شوشتر و کوههای بعد از اون

یه جاده ی مارپیچ از وسط تپه های خشک و داغ میلغزه و میره اون پایین که نمیدونم کجاس...

کمی بعد به خط میشیم و "قدم رو" میریم از همون جاده پایین،دفاتر ستاد ها و رکن های مختلف پادگان اینجا هستن و به مرور فرمهای مخصوص خودشون رو میدن پر میکنیم

هوای گرم مثل یه جو خاصی،روی بدن ها سنگینی میکنه! بعد از تکمیل فرم ها بازهم همون جاده رو میایم بالا و میریم یه آسایشگاه نزدیک اون ساختمان اولی

قراره امشبو توی این آسایشگاه موقتا باشیم و فردا تقسیم شیم

توی دلم آشوبه...با خودم میجنگم،از طرفی میدونم من اینجا و توی این محیط بمون نیستم،از طرفی فکر عواقب رفتن گیجم کرده! اگه برم دیگه راهی نیست واسه برگشت و همه چی پر!

شب شام رو میارن میخوریم و بعد هم خاموشی...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/٧/۱ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ فرزاد ]

روز های دوری - قسمت اول

روزهای دوری - قسمت دوم

روزهای دوری - قسمت سوم

روزهای دوری - قسمت چهارم

روزهای دوری - قسمت پنجم 

روزهای دوری - قسمت ششم

روزهای دوری - قسمت هفتم

روزهای دوری - قسمت هشتم

روزهای دوری - قسمت نهم

 

و حالا قسمت دهم :

 

سریع خودمونو به بیمارستان میرسونیم

خواهر بزرگترم که با همسرش زودتر از ما رسیدن اونجان...

تا وارد طبقه ی بخش مربوطه میشم،اشکهای خواهر بزرگترم،به شدت نگرانمون میکنه...

کمی طول میکشه تا ماجرا رو بفهمیم...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/٥/۱٧ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ فرزاد ]

روز های دوری - قسمت اول

روزهای دوری - قسمت دوم

روزهای دوری - قسمت سوم

روزهای دوری - قسمت چهارم

روزهای دوری - قسمت پنجم 

روزهای دوری - قسمت ششم

روزهای دوری - قسمت هفتم

روزهای دوری - قسمت هشتم

 

توی تاکسی هنوز هیچی نمیگم

مثل دوربین مستندی که داره از پیاده روهای شهر فیلمبرداری میکنه،در و دیوارای خیابونای شهرو نگاه میکنم و به صورت تصاویر محوی از نظرم میگذرن!

صداهای توی شهر برام شدن یه صدای محو و نامفهوم...میرسیم درب خونه و راننده اشاره میکنه که رسیدیم،کرایه رو میدم و میرم خونه، هرروز این موقع خوشحال بودم که میام شبو خونه باشم،ولی این میشه گفت یکی از تلخ ترین رسیدن هام به خونه اس...

کیسه انفرادی رو میذارم توی ورودی خونه و میرم میشینم حیاط...هنوز به کسی نگفتم چه خبره...

بابا که میاد میشینه،میپرسه چه خبر؟ وسایلتو چرا آوردی؟ لبخند تلخی میزنم و میگم : افتادم جنوب!

فکر میکنه دارم شوخی میکنم... ولی وقتی بلند میشم و دستام توی جیبم نیگا میکنم به افق...میفهمه همه چی جدیه

توی خونه انگاری ماتم حاکم شده...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/٤/٢٢ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ فرزاد ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خاکستری ام مثل این روزهای زندگی ام آرزوهایی کوچک برای مسیری بزرگ در سر می پرورانم روزگاری است که دلتنگ گذشته ی بی زرق و برق اما دلنشین هستم... ایکاش دوباره میشد تجربه کرد ایکاش! نخوان اینجا را! سر در نمیاوری... وقتی خودم پریشانم میخواهی چه دستگیرت شود...
صفحات اختصاصی
RSS Feed